قرن ها است که این عبارت سنگین و بد آهنگ همواره تکرار شده است که «انسان گرگ انسان است». اما به رغم این مثل واره شوم و کژ تاب خرد ملت ها همواره نهیب زده است «گرگ ها یکدیگر را نمی خورند» و این خود نشان می دهد که گرگ نسبت به گرگ «رفتار انسانی» دارد!

آن چه در چهره بسیار پیش پا افتاده آن متناقض به نظر می رسد، بیشتر در ارتباط با تمدن ما است تا در ارتباط با «مفهوم عامیانه» یا «ایدئولوژی عوام». این موضوع به ویژه از سه قرن پیش ذهن پاره ای از اندیشمندان را بر انگیخته و به تأمل واداشته است. به ویژه در دوران ما بحث ها و جدل های قلمی زیادی در این سپهر جریان دارد که در آن علم، اخلاق و سیاست با وضوحی به کلی نامعتاد در این نقطه با هم تلاقی می کنند. برجسته ترین نمونه و مدرن ترین مظهر آن در مجموع بحث هایی دیده می شود که زیست شناسی اجتماعی برانگیخته و تئوری انگلوساکسن بر اساس آن پایه جدید زیست شناسی در قضیه های اجتماعی را مطرح می سازد.

در این جا، پیش از پرداختن به وضع کنونی اغلب حاد مسئله کوشش می شود خط های برجسته تاریخی آن نمایانده گردد تا معلوم شود چگونه مسئله ای که در کانون بحث فلسفه قدیم سر بر آورد، توانسته است حتی به مرکز بحث و کار علمی راه یابد.

در واقع، برای کشف نخستین مرجع ضروری در ارتباط با موضوع مورد بحث باید به قرن 17 به اثر توماس هابس بازگشت. به عقیده هابس تنها در حالت طبیعی که در آن «جنگ [مشهور] همه علیه همه» بر پا بود، انسان گرگ انسان است. البته، این حالت که موجب تمایل درست هر کس به حفظ و دفاع از خود است، بسیار فاجعه بار بود و ازاین رو ، لازم بود نوعی قرار داد اجتماعی بر پا گردد تا «گرگ های انسان» یکدیگر را نخورند. از این مرحله نخست، قطب بندی بین جنگ و صلح اجتماعی نسبت به حیوان بررسی گردید. طبق آن گفته شد که طبیعت ویرانگر انسان خاص اوست. زیرا حیوان خود بنا بر اراده خدا در سازش و هماهنگی زندگی می کند . با این همه، خیلی زود با پیدایش مفهوم آفرینی های تحول گرایانه در بررسی موجود های زنده، این نوع برهان آوری ها واپس نهاده شد و اعتقاد به وجود جدار بی نفوذ میان انسان و حیوان رفته رفته بی اعتبار گردید. از آن زمان «جنگ همه علیه همه» در خور پاسخ به دو دلیل متضاد است: انسان گرگ انسان است، چون به حیوان بودن و طبیعی بودن خود پایان داده، یا برعکس، او هنوز خود را از حیوان بودن اش نرهانیده است، اما در باره قرارداد اجتماعی باید گفت که برخی ها آن را در ارتباط با همبودهای جانوری و برخی دیگر به عنوان پدیده ویژه انسان شناسی درک می کنند .

در این سطح نه فقط کشمکش ها میان مکتب ها، بلکه میان شیوه ها هم دیده می شود. جولیان هوکسلی نوه یکی از نخستین داروینیست های انگلیس وبرادر نویسنده کتاب «بهترین جهان ها » (داستان تخیلی که یاد آور می شود بیولوژی ابزار دهشتناک قرار داد اجتماعی است) حق مطلب را خوب ادا کرده است.

«عقیده انسان در باره وضع خاص خود نسبت به بقیه حیوان ها به شکل پاندول میان خودبینی مفرط و ناتوانی خود او که مرزبندی گاه خیلی وسیع و گاه خیلی تنگ میان خود او و حیوان ها را نشان میدهد، نوسان کرده است». بدین سان می توان «نوع خاص او را غیر بشری کرد و از آن یک نوع حیوانی مانند حیوان های دیگر ساخت و یا نوع خاص او را فوق بشری کرد و از آن موجودهایی اندک کهتر از فرشتگان ساخت». (1)


 آن چه، بر عکس، همواره در پس پشت این نوسان پاندول وار باقی می ماند، همانا پیشداوری در باره انسان – گرگ است که بی وقفه در راه منافع شخصی اش می جنگد و در دفاع از دژ فردیت خود بی رحمانه پای می کوبد. این انسان –گرگ در قرن 19 نه فقط به عنوان یک فرض فلسفی، بلکه همچنین به عنوان یک اصل «علمی» به عنصر همه جا حاضر تبدیل می شود. از این رو، با آن هم در بنیان مالتوس گرایی و هم در سراسر اقتصاد کلاسیک برخورد می کنیم. بی جهت نیست که حتی به آن نام لاتینی

Homo oeconomicus (انسان اقتصادی) داده اند. می دانیم که این نام یک دلیل بی چون و چرا برای اقتصاد معاصر باقی مانده است .

با پیدایش داروینیسم سر انجام مسئله به بعد کنونی آن رسید. داروینیسم تئوری انتخاب طبیعی و تنازع بقا را مطرح کرد. داروین در کتاب «منشا انواع» با توجه دقیق به این تنازع توضیح می دهد که این مبارزه «هم علیه افراد نوع های مختلف و هم علیه شرایط زندگی» انجام می گیرد. (2) با این همه، وسوسه های خوانندگان منشا انواع که زیر موج های رشد برق آسای سرمایه داری در اروپا غوطه ور بودند، سبب شد که تنازع بقا به خط مقدم سه جنبه یاد شده، یعنی مبارزه بی وقفه معطوف گردد و چونان عمل طبیعی، «پس» عادی، بنابراین، برای صیانت و حتی برای مدیریت نگریسته شود. دو زیست شناس نام دار این دوره و نخستین گروندگان داروینیسم یعنی توماس هوکسلی انگلیسی (در مقیاس معینی) و ارنست هایکل آلمانی از عامل های اصل این تحریف به شمار می روند؛ مارکس و انگلس پس از خواندن منشا انواع به هیجان آمدند و در برخورد نخست به نبرد درون نوعی پر بها دادند و داروین را در پیوند تنگاتنگ با هابس و مالتوس تلقی کردند. پیوتر کروپوتکین آنارشیست ناخرسند از این تقلیل ناموجه داروینیسم از محوری به محور دیگر درغلتید و کوشید ثابت کند که انتخاب طبیعی و تنازع بقا «به عنوان قانون طبیعت و عامل عمده تحول تاریخی به طور اساسی همیاری را القا می کند». (3)

بنابراین، یک واقعیت درخور تصریح این است که خواننده احساس خواهد کرد که در قرن 19 بین گفتمان های زیست شناسانه، جامعه شناسانه و گفتمان های فلسفی و سیاسی، قدرت چشمگیر رابطه ها و سلسله واقعه ها وجود دارد. در این زمان ها هیچ کس در این فکر نیست که داوهای بی میانجی یک پیشنهاد علمی را پنهان یا دگرسان کند. به راستی، هیچ کس حتی در میان طبیعت گرایان نمی کوشد خود را از دایره پی آمد های اندیشه ورزی اش در پراتیک اجتماعی تمدن اش بیرون بداند. در مثل آیا باید این رقابت تعصب آمیز را میان انسان ها بر انگیخت که از یک سو، کشتار های بی قیاس می آفرینند و از سوی دیگر به توسعه هم زمان «زراد خانه» فنی (پزشکی یا سیاسی) برای حمایت از بی چیزان و آسیب پذیران یاری می رسانند؟

پس، در این صورت، «انتخاب طبیعی و تنازع بقا»، مرجع هواداران مبارزه طبقه ها و مبشران همبستگی تزلزل ناپذیر ملت ها و نیز مرجع هواداران متعصب رقابت بی رحمانه نژادها و هواداران رقابت میان خلق ها، ستایندگان اصلاح نژادها (که نابودی منظم افراد «معلول» توسط افراد «سالم» را موعظه می کنند) و مدافعان اختلاف است. در هر یک از این برخوردها می توان با خوانندگان متضاد داروین روبرو شد.

بااین همه، به نظر می رسد که ناتورالیسم انگلیس رفته رفته توسط «پسینیان» هابس و مالتوس به کلی ترمیم شد. در حقیقت لازم بود سال 1983 فرا رسد تا پاتریک تور شناخت شناس نام دار که از ترمیم (یا نوسازی) تز های قدیمی «داروینیسم اجتماعی» توسط جامعه شناسی آمریکا اندیشناک بود، پیدایش پیشنهادهای تکامل گرایان را به تفصیل نقد کند و نشان دهدکه «داروینیسم اجتماعی» داروینیسم گسترش یافته نیست، بلکه داروینیسمی سرو دم بریده است. در مثل تور (tort) نشان می دهد که کتاب «پسینیان انسان»، اثری که داروین دوازده سال پس از «منشا انواع» انتشار داد، با روش پر معنایی مورد توجه قرار نگرفت و با تعصب بلاهت آمیز تعبیر و تفسیر گردید. آن ها (به تصادف) فراموش کرده اند که برای داروین «جنگ همه علیه همه» مطابق با منطقی است که انتخاب طبیعی در نفس خود آن را در جریان ایجاد تمدن ترک کرده است. (4)

آن ها کوشیده اند در این مسخ تاریخی اثر تنها یک اشتباه رویهم رفته فرعی را ببینند که در هر حال ارتباط زیادی با پراتیک علمی معاصر ندارد؛ اشتباه دقیقی که تاریخ علم ها وظیفه دارد به خاطر فقط حسن اشاره آن را ترمیم کند. البته، پس از اعاده حیثیت (که داروین هیچ نیازی به آن ندارد)، در واقع باید در باره استمرار این اشتباه در خلال بیش از یک قرن از خود پرسش کرد. اما امروز لازم است از خود پرسید که چرا داروینیسم نو تا این حد نه مسئله گزاری داروینیسم، بلکه تحریف مالتوسی آن را باز تاب می دهد. گیریم که داروین پیش داوری های یک بورژوای بریتانیایی قرن 19 را داشت (و بی تردید این پیش داوری ها را داشت)؛ این امری بسیار طبیعی بود ، زیرا واقعاً چنین بود. اما این که آگاه ترین زیست شناسان پایان هزاره گذشته به رغم همه وسیله های جدیدعلم شان موفق نشدند بر خلاف داروین ولو بسیار اندک از دایره این فرضیه ها فراتر روند، چیزی است که باید به ما هشدار دهد. با توجه به این که زیست شناسان کنونی ما از داشتن سندهای جامعه شناسی و قوم شناسی بسیار سودمند در این راستا بی بهره نیستند.

در این صورت، برای درک کردن انگیزه های این وقفه، این بی تحرکی، یا خیلی ساده، این نفی ایدئولوژیک باید به ضرب المثل دوم ما برگشت: شگفتا که چرا گرگ ها درون خود یکدیگر را نمی خورند؟ توضیح نخست می تواند کوششی خطرناک باشد و اغلب طعمه های کمتر خطرناک سودآورترند. از این رو، بوم شناسی (در پی اقتصاد) ضمن بررسی رابطه های «ارزش ها / سودها»ی «استراتژی» های رفتاری، خود را بیشتر وقف بیرون کشیدن کیفیت های معقولانه تنازع بقا کرده است. بااین همه، دیدگاه دیگری وجود دارد: طبق آن همکاری ها، اتحادها و همبستگی ها بی شمارند که در سپهر فرمانروایی حیوانی و انسانیت مشاهده می کنیم. به طور پیش آزمونی به نادرستی تصور می کنند که این امر از قاعده رقابت وحشیانه ناشی میشود. بیش از همه این ها مورد هایی است که در آن فرد فرصت های زیستن را به نفع افراد دیگر تباه و حتی آن ها را به کلی نابود می کند. در ادبیات عامه فهم و به علاوه به تازگی در برخی برنامه های تلویزیونی این نوع رفتار تفسیرهایی برانگیخته است که بیشتر در مورد حیوان کم تحول یافته حیرت انگیز و پر سروصداست. از این روست که موریس مترلینگ در باره زندگی موریانه ها از کار برد کلمه های پر طمطراق درخشان خودداری نمی کند .«فداکاری قهرمانانه سربازانی را به یاد بیاورید که در برابر مورچه ها هنگامی مقاومت کردند که در پس پشت آن ها کارگران دروازه هایی رامی ساختند که به وسیله آن ها از مرگ برهند و بدین ترتیب سربازان را که از موقعیت خود آگاه بودند به دشمن وا گذارند. آیا این عظیم تر از جنگ ترموپیل نیست که در آن روزنه امیدی وجود داشت؟ و نیز در باره مورچه ای که درجعبه ای محبوس اش کردند و طی چندین ماه بدون غذا به حال خود رها شد، چه می گویی که در این وضعیت از چربی تن و عضله های سینه اش برای تغذیه لاروهای جوان اش استفاده می کند؟ آیا این قبیل نمونه ها قابل تحسین و تقدیر نیست؟ بدین ترتیب با شور و هیجان به این رؤیا پردازی می پردازند که این نویسنده در برابر بی قیدی خود به خود مخرب آشکار در نزد انواع متعدد میکروارگانیسم ها ( همان طور برخی «باکتری های اجتماعی»)، جوانمردی بسیار ستودنی ای را شرح داده است، که محصول یک «خود انگیختگی» به زحمت برتری پذیر است. (5)

مریدان و خرده گیران «جنگ همه علیه همه»که به مثابه اصل علمی عنوان شده ، روی ضد مثال های یاد شده متمرکز می شوند ، برای آن ها مقوله ویژه ای می آفرینند . دیر تر پیدایش اصطلاح نوع دوستی (آلتروئیسم) با معنا است . در واقع، این اصطلاح مقارن 1830 از قلم آگوست کنت که تقریباً هم زمان «جامعه شناسی»را ابداع کرد، سربر آورد. با این همه، کاربرد مفهوم نوع دوستی دیر یازود نفی خصلت ویژه قضیه های اجتماعی و وضعیت خاص جامعه شناسی را ایجاب می نمود. پس از آگوست کنت بنیان گذاران برجسته جامعه شناسی فرانسه از این واژه تنها در موردهای استثنایی استفاده کردند و هرگز جای معینی برای آن در اندیشه ورزی قائل نشدند. آن ها ترجیح دادند به رابطه های («دو جانبگی») یا به واقعیت های فرافردی («وجدان جمعی») از دور علاقه نشان دهند و هر دو به تقدم وجود تعیین کننده شیوه وجود روانی بر شیوه وجود اجتماعی نمی اندیشیدند، جدا کردن نوع دوستی همانا اندیشیدن به اخلاق مقدم بر جامعه است، حال آن که به عقیده دورکیهام اخلاق از «جایی» [شروع می شود] که علاقه به یک گروه، هرچه باشد، آغاز گردد و نمی تواند آماجی جز خود جامعه داشته باشد.

 

نوع دوستی / خود دوستی

با این همه، یک سنت دیگر تقریباً یا شبه جامعه شناسی در پی اگوست کنت (جز در سویی که ادامه یافت) به وجود آمد که نوع دوستی را چونان ابزار مفهومی ضروری درک می نمود. برای او لازم بود نشان دهد به چه ترتیب «جامعه پذیری» و «احساس تکلیف» ( بنا بر کاربرد اصطلاح های عصر) نامستقیم از آن ناشی می شوند. از این رو تئوری اسپنسر پیرامون پیشنهادهای زیر ساخته شد:

1- «خود دوستی از دیدگاه ارزش لازم بر نوع دوستی تقدم دارد. عمل هایی که ادامه زندگی را ممکن می سازند، از هر حیث بایدپیش از عمل های دیگر که زندگی بر می انگیزد، از جمله عمل هایی که برای دیگران سود مندند، به اجرا در آیند».

2- «از آغاز زندگی، نوع دوستی کم اهمیت تر از خود دوستی نبود؛ هر چند که نخست نوع دوستی به خود دوستی بستگی دارد، اما بعد خود دوستی به نوع دوستی بستگی دارد».

3- همان طور که پیشرفت تدریجی نوع دوستی ناخود آگاه والدین به نوع دوستی آگاهانه نوع بشر بسیار تربیت یافته وجود دارد، پیشرفت تدریجی نوع دوستی خانواده به نوع دوستی اجتماعی نیز وجود دارد.

4- «شادی ها و رنج هایی که سر چشمه شان در احساس اخلاقی است، چونان شادی ها و رنج های جسمانی به انگیزه های عمل کردن یا عمل نکردن تبدیل می شوند، به گونه ای که بنا بر حدت های شان، چندان سازگار با نیازهایند که رفتار اخلاقی همانا رفتار طبیعی خواهد بود» (6)

این رشته فرمول های در بیان آمده، با برخی تنوع های نزدیک، در آغاز قرن 20، موضع های «داروینیسم اجتماعی» را ( کنار علم های طبیعی) و «جامعه شناسی بیولوژیک» را (کنار علم های انسانی) به اختصار نشان می دهد. با این همه، آن ها، پس از جنگ اول جهانی رونق خود را از دست دادند، نخست به خاطر این که انتخاب گروهی که مبنا قرار می گیرد در این عصر تنها می تواند بنا بر نیروی وراثت (لامارکی) خصلت های کسب شده، توجیه شود و این به نوبه خود اعتبارش را باظهور ژنتیک مندل از دست داد. سپس، به خاطر این که در قاره اروپا بحث دیگری پدیدار شد و به زودی به عنوان داو ایدئولوژیک جایگزین گردید؛ یعنی مسئله «کشمکش فطری و [خصلت] کسب شده»، طی چند دهه، روان- فیزیولوژی و سبب شناسی (Ethologie) (کم شیفته داروینیسم) وظیفه فرمول بندی توضیح طبیعی امر اجتماعی را بر عهده می گیرد.

اما این مکث ناگزیر گذرا بود: ترک تزهای لامارک به داروینیسم «خالص» و فاتح واگذارگردید. بنا بر این واقعیت، رفتارهای نوع دوستان موجب وسوسه دوباره زیست شناسانی گردید که برای باز گرداندن اعتماد از دست رفته نسبت به قدرت انتخاب طبیعی تلاش می کردند. ژنتیک به زحمت پدید آمده نئوداروینیست ها در 1932 با یک طرح توضیحی به میانجی گری جان . ب . س. هالدان مطرح گردید. این نخست نشان می دهد که انتخاب یاریگر نوع دوستی میان هم خون ها است؛ هر چند شمار ژن های از بین رفته بر اثر فداکاری نوع دوستانه پایین تر از شمار ژن های همانند حمایت و حفظ شده در خویشاوندی با فرد درگذشته باشد. وانگهی، محاسبه های هالدان نشان می دهندکه ژن های نوع دوستی در یک نوع که در گروه کوچک درون همسری زندگی می کند، انتشار می یابد، در صورتی که آن ها تا اندازه ای در یک جامعه بزرگ از بین رفته اند. از آن یک بینش بالقوه «نوعدوست بدوی» و «نوع دوست متمدن» ناشی می شود که (باید از آن به شگفتی آمد) برخی تابلوهای قدیمی فلسفی را دوباره تأیید می کند.

هرچند «شم» هالدان به طور منظم چونان چیز بسیار فریبنده در بسیاری از اثر های زیست شناسی ذکر شده، اما می بایست تا دهه 60 در انتظار بود تا زمینه برای تکرار تشدید و تنظیم آن فراهم آید، در این هنگام پژوهش ها در باره تکامل، رفتار حیوانی، زیست بومی وژنتیک در ایالات متحد یک شبکه بیش از پیش ثابت تأثیر متقابل را تشکیل می دهند که حشره ها و میمون ها مواد مورد علاقه آن هستند. به نظر می رسد، رفتار شناسی موسوم به عینیت باوری (ابژکتیویسم) (لورنتس وتین برگ) در میان مدت به عنوان سپهر مجزا یا جدایی پذیر محکوم شده است. بنا بر این، از 1962 همه جزر و مدهای تحلیل های نئوداروینیسم پدیدار می شوند و مکانیسم های گوناگون انتخاب طبیعی گروه های اجتماعی را پیشنهاد می کنند: نوع دوستی در آن ها مسئله ابتدایی مشترک است؛ زیرا آشکارا یگانه مانع قابل توجه در بنای «سنتز جدید» علم های طبیعی باقی می ماند (که به طور فرعی در همبستگی با علم های اجتماعی است).

 

خود دوستی ژن ها

 

این مدل سازی های بسیار دقیق در 1964 از ویلیام د . هامیلتون انگلیسی سر چشمه می گیرد که معادله های او با دقت های بسیار زیاد حساب می کنند که در چه شرایطی ژن ها می توانند در قربانی کردن برخی حامل های شان (یعنی اور گانیسم ها)نفع داشته باشند. و از این راه ازدیادشان را برای نسل آینده افزایش دهند. شرایط یاد شده به طور شگفتی آور شمارمند و گوناگون اند . می توان گفت که نوع دوستی نتیجه مستقیم در سطح اورگانیسم های رابطه سود- سرمایه گذاری بالاتر از 1 در سطح ژن ها است و نوع دوستی فردی بهره گیری از خود دوستی ژن ها است ( که هیچ گاه آن را چندان انکار نمی کند ).

بنا بر این، باز بینی و اصلاح «جنگ همه علیه همه» دوباره به تئوری زیست شناسی پیشرفته کنونی تبدیل شد و در 1975 با انتشار کتاب با شکوه «جامعه شناسی در ترکیب جدید» توسط یکی از استادان جانور شناسی ادوارد او ویلسون مورد تأیید قرار گرفت. نباید غافل بود که مانند قرن 19 این کتاب بیدرنگ باعث ایجاد جدال قلمی دانشگاهی جهانی و بسیار گسترده چند رشته علمی گردید و مانند قرن 19، اما این بار با تأسف های ریاکارانه و اعتراض های ناشایست، بحث بیدرنگ در ایدئولوژی و سیاست گسترش یافت. ولی، اغلب از یاد می برند که دست کم در کشور های انگلوساکسن زیست شناسی اجتماعی نوع دوستی و خود دوستی زمینه را برای زایش توده وسیعی از بررسی ها و سخن رانی های آشکار فلسفی فراهم آورد . از این پس، این نوع محفل به بیولوژی بر گرفته از هابس ، مالتوس و اسپنسر محدود شد و فلسفه سیاسی هابس، مالتوس و اسپنسر را متداول کرد.

توماس روبر مالتوس (1834 -1766 ) اقتصاد دان انگلیسی و کشیش پروتستانی کلیسای انگلیس، پدر این تئوری مشهور است که طبق آن جمعیت بنا بر تصاعد هندسی (که هر 25 سال دو برابر می شود) رشد می کند. اما در برابر آن وسیله های معیشت تنها بنا بر تصاعد علم حساب افزایش می یابد. از این رو، عدم تعادل های دهشتناکی که از آن برای بشریت ببار می آید، تنها بر اثر گرسنگی ها، بیماری های مسری، جنگ ها بر طرف می شوند، مگر این که آموزش و کنترل زاد و ولد با این تقدیر مقابله کند . مارکس علیه مالتوس گرایی به مقابله بر خاست. از نظر او سر چشمه فقر استوار بر مالکیت خصوصی است. البته، داروین مدل رشد جمعیت ها را از مالتوس وام گرفت. با این حال او همواره به ضرورت توسل به کنترل زاد و ولد ها مخالف بود. «بر رسی در باره اصل جمعیت مالتوس» در 1798 انتشار یافت .

توماس هابس (1679-1588) فیلسوف انگلیسی، نویسنده اثرهایی در باره علم ها و تئوری سیاسی است. او به عامیانه کردن تئوری سیاسی پرداخت. از نظر هابس به عنوان تئوری پرداز جامعه مدنی، دولت و قدرت، بشریت در وضعیت طبیعی در حالت جنگ تعمیم یافته به سر می برد که در آن «انسان گرگ انسان است». اندیشه ورزی در باره مقابله با خطر مرگ، بشریت را به بستن «پیمان اجتماعی» سوق می دهد. بر این اساس او متعهد می شود با این رفتار قطع رابطه کند. اثر های عمده هابس «لویاتان(1651)» ، «رساله طبیعت بشری، در باره هیئت سیاسی، انسان، شهروند و غیره است».

هربرت اسپنسر (1903- 1820) فیلسوف انگلیسی یکی از پیشگامان نظریه تکامل در زمان داروین است. اسپنسر که در آغاز به تکامل اجتماع های انسانی توجه داشت، با انتشار کتاب داروین در می یابد، نظریه تکامل را می تواند در جامعه شناسی تعمیم دهد. در واقع، اسپنسر بنیان گذار علم جدید جامعه شناسی است. او نویسنده فلسفه گذار همگون (Homogéne) به ناهمگون (Hétérogéne) است و این فلسفه را عامل اصلی تکامل می دانست. او توجه ممتازی به علم های طبیعت داشت و در جریان آن به مفهوم های تکامل گرایانه گروید. از این رو، می پنداشت می تواند اهمیت آن ها را (ضمن توضیح دادن اصل بغرنجی فزاینده) در روان شناسی و جامعه شناسی توسعه دهد. سر انجام بر این اساس تکامل اجتماعی را بنیان می گذارد. تئوری «بقای اصلح» او مورد استقبال قرار می گیرد و از آن برای توجیه جنگ، بیکاری، نزاع های قومی ونژادی سو استفاده می شود .

 

 

نگرش به تحول بشری

انتخاب طبیعی در نزد داروین، نه تنها گوناگونی های ارگانیک که فایده های ساز گارانه را نشان می دهند، بلکه هم چنین گوناگونی غریزی را بیان می کند. از این رو، پیروزی عمومی شیوه زندگی اجتماعی درون بشریت و هژمونی گرایشی مردمان «متمدن» را ثابت می کند. بنا بر این، در حالت «تمدن»، که نتیجه پیچیدگی رشد عقلانیت، فرمان روایی فزاینده احساس «همنوایی» و شکل های متفاوت اخلاقی و نهادی «نوع دوستی» است، ما با وارونگی بیش از پیش شدید عملکرد پیشین انتخاب طبیعی روبروییم. از این رو، به جای حذف وجودهای کم تر با استعداد، در پی تمدن، وظیفه کمک رونما می شود که در جای خود روش های یاری و توان بخشی را به کار می بندد. به جای حذف طبیعی بیماران و معلول ها، حفظ آن ها از راه بسیج تکنولوژی ها و دانش ها (ی بهداشتی، پزشکی، ورزشی) جبران کسری های ارگانیک مطرح می گردد؛ به جای پذیرش نتیجه های ویرانگر سلسله مراتب طبیعی قدرت، تناسب و توانایی حیاتی، دخالت گری متعادل کننده پیشنهاد می شود که با محرومیت مقابله می کند. به وسیله غریزه های اجتماعی، انتخاب طبیعی، بدون نزول و گسست ضد خود یا مجموع هنجار رفتارهای اجتماعی ضد انتخابی و از این قرار متناسب را انتخاب می کند که اخلاق (اتیک) ضد انتخاب گرایانه یعنی حذف است. بنا بر این، ظهور تدریجی اخلاق به عنوان پدیدار جدایی ناپذیر تحول نمودار می گردد. این نتیجه طبیعی ماتریالیسم داروین و گسترش پرهیز ناپذیر تئوری انتخاب طبیعی در جامعه های بشری است. البته، این گسترش که بسیاری تئوری پردازان در باره مدل ساده گرایانه و نادرست فرض داروینیسم اجتماعی (کاربرد اصل حذف کم ترمستعدها در جامعه بشری) اندیشیده اند، در واقع فقط می توانددر کیفیت تأثیر باز گشتی تحقق یابد که تازه شرح دادیم و این ما را به درک کردن وارونگی خودِ کار کرد انتخاب به منزله پایه و شرط پیوند با تمدن وامی دارد. این چیزی است که به طور قطع منع می کند که «زیست شناسی اجتماعی»، برعکس، برخلاف تمام منطق داروینی از اندیشه پیوستگی ساده (بدون وارونگی) میان طبیعت و جامعه دفاع کند که توانسته است، به صورت موجه خود را داروینیسم بنامد. کارکرد بازگشتی چیزی است که با پرهیز از دام «گسست» افسونگرانه که بین آن ها گسترده شده، استوار بر درستی تقابل کلاسیک طبیعت- فرهنگ است. پیوستگی تکاملی، در خلال این کارکرد تدریجی که مربوط به گسترش غریزه های اجتماعی است، بدین ترتیب نتیجه نه یک گسست، بلکه نتیجه گسستی است که از آن چه که انتخاب طبیعی است، ناشی می شود که در نفس خود تابع شکل قانونی اش، شکل جدید انتخاب شده است که به حفظ «ناتوان» ها کمک می کند و این از آن جهت غلبه می یابد که بنا بر شکل قدیمی اش سودمند است و فرمول حفظ شان را ترجیح می دهد. بنابر این، امتیاز جدید از سنخ بیولوژی نیست؛ چون به امر اجتماعی تبدیل شده است.

نکته ای که این جا به دور از باز گفت تکراری شایان ذکر است این است که، برخی از فیلسوفان اجتماعی که از زمان داروین سابقه داشته ،برخلاف زیست شناسان از تئوری انتخاب طبیعی برداشت نادرستی کرده اند و مفهوم حقیقی آن را در تنازع بقا خلاصه کرده و روی شعارهایی چون بقای اصلح و نابودی نالایق ها تکیه می کنند. با این دید به انتخاب طبیعی به مثابه نیرویی منفی و مخرب می نگرند، در صورتی که داروین معتقد بود، انتخاب طبیعی روندی بسیار صلح جویانه است و با تنازع بقا یا نابودی، یا اصلح هیچ ارتباطی ندارد و بخشی از مکانیسم تکامل شناخته شده است.(7)

وانگهی، هیچگاه نمی توان مقوله های طبیعی را برای شناخت قانون های حاکم بر تکامل جامعه به کار برد. قانون های مربوط به تکامل جامعه از جنس مقوله های طبیعت نیستند.

از این رو، نمی توان قانون های علم طبیعی مانند قانون های مکانیک یا فیزیک، زیست شناسی یا فیزیولوژی را به زندگی اجتماعی تسری دارد. در واقع، مقوله های علم طبیعی هنگامی که در خارج از سپهر خود به کار برده شوند، به طور اجتناب ناپذیر محتوای خود را از دست می دهند؛ در همان حال هر گاه پدیده های اجتماعی در قالب اصطلاح های فیزیکی و بیولوژیک مورد استفاده قرار گیرند، شکل مسخ شده ای پیدا می کنند. به همین ترتیب، استفاده از مفهوم هایی چون «الکترون های اجتماعی» ، «اتم های اجتماعی» و غیره برای تبیین علم های اجتماعی که در مکتب «میکرو سوسیولوژی» رواج دارد، کاری عبث است.

به کارگرفتن مفهوم تنازع بقا در تبیین تضادهای اجتماعی گمراهی مطلق است. برداشت مالتوسی از تنازع بقا و کاربرد آن در جامعه های بشری نادیده گرفتن آشکار قانون های مستقل فرمانروا بر تکامل اجتماعی است. در طبیعت نیز نه «تنازع» بقا بلکه «انتخاب طبیعی» چگونگی تکامل در طبیعت را نشان می دهد. بنا براین، نمی توان تضادهای اجتماعی را تا سطح «تنازع بقا» تقلیل داد. تضاد بین صاحبان برده و بردگان، فئودال ها و دهقانان، سرمایه داران و کارگران که عامل اصلی فقر و گرسنگی و بدبختی توده های میلیونی مردم است، تنها از راه مبارزه های آگاهانه قانونمند در شکل های گوناگون جامعه حل و فصل می شود. بنابر این، برای همزیستی و همکاری و همدردی انسان ها هیچ آمادگی پیشاپیش وجود ندارد. کافی است حجاب از خود بیگانگی انسان ها دریده شود، تا راه تجانس و همیاری هموار گردد. وقتی پدیده «نوع دوستی» در شکل های مختلف بین گونه های گوناگون جانوران وجود دارد، چه جای تردید در باره وجود آن میان انسان ها است. سراسر تاریخ بشریت مشحون از فداکاری ها و جان بازی ها برای برقراری عدالت و صلح در میان انسان ها و بر انداختن بنیاد ظلم و استبداد به نفع مردم محروم و ستمدیده است. ادبیات جهان و به نوبه خود ادبیات خجسته ایران به طرز باشکوهی این آرزوهای شریف و مبارزه در راه صلح و آشتی میان انسان ها را در خود باز تاب داده اند. در این جا فقط به ذکر شعر دیگری از شاعر بزرگ ایران سعدی که بر سر در سازمان ملل متحد نقش بسته است، بسنده می کنم و از ذکر نمونه های فراوان دیگر در شعر و ادب ایران در می گذرم .

بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار

اگر چه بشریت به رغم دشواری های جان شکار در راه هم زیستی و همبستگی بین مردم و ملت ها و به ثمر رساندن زیباترین آرزوهای بشردوستانه که در تاریخ و ادبیات جهانی به ثبت رسیده از هیچ کوششی فرو گذار نکرده، اما با تأسف می بینیم که هم چنان فقر و محرومیت و استثمار و به موازات آن ها شعله ور بودن جنگ و ستیزه های خونین ملی و قومی و نژادی در جهان بیداد می کند. آیا این فقر و بیکاری و محرومیت های روز افزون ناشی از کم استعدادی یا کم هوشی افراد است؟ پاسخ منفی است. می دانیم که این پدیده ها هیچ ربطی به «فطرت» و «طبع» و «طبیعت» انسان ندارد. سرچشمه آن ها را باید در ارتباط با نظام های بهره کشی و سود ورزی طبقه های استثمارگر فرمانروا دانست. امروز هر فرد آگاه به روشنی می داند که نظام سرمایه داری، نظامی است که بر پایه استثمار زحمتکشان و غارت وچپاول کشورهای عقب مانده و وابسته پیرامونی به حیات خود ادامه می دهد، «کسب حداکثر سود»، «بحران» های دوره ای وبیکاری میلیونی همزاد نظام سرمایه داری است. سیستم سر مایه داری با بر پا کردن دو جنگ اول و دوم جهانی ده ها میلیون انسان را نابود کرده و میلیون ها انسان دست و پا بریده از وحشی گری های خود بر جای گذاشت. جنگ های خونین استعماری علیه کشور های آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین هرگز از یاد رفتنی نیست.

متأسفانه انسان معاصر هم چنان دستخوش عارضه های بربرمنشی نظام فرمانروای سرمایه داری وحشی است و رفته رفته به موجود هر چه بیشتر اتم واره و از خود بیگانه تبدیل می شود و در سراشیب پرهیز از «نوع دوستی» و همدردی های بشردوستانه قرار می گیرد.

به هر رو، کشورهای پیشرفته سرمایه داری و کشورهای عقب مانده پیرامونی هر یک در از خود بیگانگی افراد وکم رنگ شدن «نوع دوستی» ویژگی خاص مقایسه ناپذیر خود را دارند. در کشورهای پیشرفته سرمایه داری حق کار و تأمین اشتغال ندیده انگاشته می شود. فرد در تار عنکبوت مصرف گرایی و «خوددوستی» دست و پا می زند و از آینده خود بیمناک است. هر چند ازحق انتخاب و انتخاب شدن، آزادی حزب ها آزادی بیان و عقیده و آزادی مطبوعات برخوردار است، با این همه از نابرابری ها رنج می برد زیرا سکان دولت با برنامه ریزی های دقیق انتخاباتی بروکراتیک بین نخبگان وابسته به بورژوازی بزرگ مالی و صنعتی دست به دست می شود. برعکس، در شماری از کشورهای پیرامونی مانند ایران، حق انتخاب کردن و انتخاب شدن آزاد و بی ممیزی هیچ معنا و مفهومی ندارد، رابطه خدایگان و بنده در این نظام امری عادی به شمار می رود. با کارگران و دیگر زحمتکشان چونان برده رفتار می شود. حقوق سیاسی به شدت پایمال می گردد. شهر وندان حتی از حقوق شخصی بی بهره اند. گزمه های رژیم رفتار خصوصی افراد را زیر نظر دارند؛ جز وابستگان رژیم و خانواده های آنان بقیه مردم در شمار شهروندان درجه دوم قرار دارند. در چنین وضعیتی گفتگو از شهر وند و انسان آزاد کفر ابلیس است. گویی شعار «انسان گرگ انسان است» در این نوع جامعه ها مصداق بیشتری می یابد، بدیهی است که این عارضه ها و آفت ها از «طبیعت» انسان سرچشمه نمی گیرد، بلکه از سیستم آزادی کش و ناعادلانه فرمانروا سرچشمه می گیرد .

 

پی نوشت ها

1- جولیان هوکسلی: انسان، این وجود یگانه .1948،پاریس ص. 11

2- چالز داروین، منشا انواع ص.1980 . پاریس. ص 69

3- کرونیکین 1979 . پاریس

4- پ . تور. اندیشه سلسله مراتب و تکامل 1983، پاریس

5- موریس مترلینگ: زندگی موریانه ها 1969 ، پاریس . ص 147

6- ه . ژ . اسپنسر: اخلاق تکامل گرایانه ، پاریس . ص . 147

7- پ . تور: فقر زیست شناسی اجتماعی ، 1985. پاریس

 

منابع :

1- مقاله «علم های نوعدوستی در برابر فلسفه خود دوستی» از :ژرژگی –اسکوره .

2- داروینیسم و تکامل: دکتر محمود بهزاد

3- زمینه تکامل اجتماعی: امیر حسین آریان پور