تعارض ارزش های اجتماعی و بحران هویت

نتیجه ای که از طرح موضوع هویت ا جتماعی و ارزش های اجتماعی می خواهیم بگیریم آن است که از آنجا که مبدا هویت اجتماعی افراد از طریق تعلق به گروه های یک جامعه و ارزش های اجتماعی آن گروه هاست، بنابر این چنانچه گروه های اجتماعی در یک جامعه خاص، ارزش هایی متجانس و همخوان یا نزدیک به هم داشته باشند،فردی که هویت خود را از گروه های متعدد عضویت می گیرد،دارای شخصیتی منسجم خواهد بود و هویت او با ارزش های گروه هایی که به آنها متعلق است دارای انسجام درونی خواهد بود. متقابلا چنانچه ارزش های گروه های اجتماعی که فرد در آنها عضو است متباین و متعارض با یکدیگر باشند، تبعا فرد نیز دچار تعارض نقشی و پایگاهی شده و از روان پریشی، بی هویتی و شخصیت چند گانه رنج خواهد برد. چنین وضعیتی در جامعه را که اکثر افراد آن دچار روان پریشی، بی هویتی و یا چند گانگی در شخصیت باشند، مسئله اجتماعی با عنوان بحران هویت یا تعارض نظام ارزش ها نامیده اند.

تقریبا در کمتر بحرانی این موضوع را جامعه شناسان تحت عنوان تعارض نقش ها و پایگاه ها و یا بحرانشخصیت نامگذاری کرده اند. مثلا مندراس در این باره می گوید:در یک نهاد یا سازمان اجتماعی معمولا بین انتظارات نقش های متقابل از نقش یک فرد خاص، همسازی و هماهنگی وجود دارد مثلا در حالتی که در مدرسه که در آن معلم و مدیر و اولیا از دانش آموزان توقع واحدی داشته باشند. در مثال ذکر شده معلم انتظاری از دانش آموز داشته باشد که با انتظار مدیر و اولیا کاملا مخالف باشد. به اعتقاد مندراس چنین وضعیتی ممکن است فرد را به حالتی روانی سوق دهد که نتیجه آن کجروی یا ناهنجاری است.

در مورد تعارض پایگاهی نیز مندراس معتقد است، معمولا هر فرد در گروه های متعددی عضویت دارد و در هر یک نقشی ایفا می کند. معمولا به خاطر تبعیت و تابعیت گروه های اجتماعی نسبت به ارزش های جامعه ای که محیط بر آنهاست، انتظارات از فرد در هر یک از گروه های اجتماعی اگرچه متفاوت است اما متعارض نیست. در این حالت فرد به راحتی می تواند هر یک از نقش های خود را بدون مزاحمت با نقش های دیگرش در گروه های دیگر انجام دهد اما اگر موقعیت های متفاوتی که فرد در هر یک از گروه های اجتماعی دارد با یکدیگر همگن نباشند،پایگاه اجتماعی او که ترکیب نقش های متعدد او در موقعیت های متفاوت است دچار عدم تجانس شده و در چنین حالتی تعارض پایگاه پیش می آید و این وضعیت نیز باعث عدم تعادل روحی و شخصیتی فرد می شود. مثلا پدر، مادر، کتاب و معلم از او بخواهند که یک فرد درستکار و رشد یافته ای باشد اما سایر گروه های جامعه مثل گروه دوستان، صنف یا گروه شغلی و... از او انتظار یک فرد متقلب و دروغگو و ریاکار را داشته باشند. عصیان و سایر انحرافات و تنش های اجتماعی بعضا در میان افرادی است که دارای تعارض پایگاهی شدید باشند.

هربرت مید نیزدر بحث فرایند تکوین شخصیت و یا خودآگاهی اشاره به آن دارد که این فرایند سه مرحله دارد:مرحله مبادله چهره و ژست، مرحله بازی های ساده و مرحله بازی های جمعی. به نظر مید در دو مرحله اول، فرد به صورت جداگانه از هر یک از شخصیت های اطراف خود و گروه هایی را که با آنها سر و کار دارد تقلید می کند و بدین وسیله ارزش های آنها را در خود باز آفرینی می کند، بدوون آنکه او به تباین ارزش های هر یک از شخصیت های جداگانه توجهی داشته باشد اما شخصیت او بدین وسیله به بلوغ و رشد کامل نمی رسد و تا قبل از ورود به مرحله سوم تقریبا فرد هنوز هویت مستقلی به خود نگرفته است( معمولا اطفال و مجانین در این وضعیتند)

با ورود به مرحله سوم، فرد می تواند ادعای داشتن شخصیت و هویت یگانه کند و خود را از دیگران باز شناسد و در ضمن در زمره اطفال و دیوانگان به حساب نیاید. مرحله سوم از دیدگاه مید مرحله ای است که فرد بایستی بتواند نقش های مزبور را که تا کنون تلید می کرده، ترکیب کند و نهایتا نقش اصلی و آتی خود را به خوبی ایفا کند. معمولا اگر جامعه دچار بحران ها و یا تعارض های ارزشی نباشد، افراد در ورد به این مرحله مشکلی ندارند اما اگر جامعه دچار بحذان ارزشی باشد، این وضعیت موجب بحران هویتی و شخصیتی طیف وسیعی از افراد جامعه می شود.

فرانتس فانون جامعه خود را مثال می زند که متاسفانه به دلیل بحران های عمیق و تعارض سنت و مدرنیسم، افراد آن عمدتا یا مقلد یک غربی می شوند و یا ادای یک فرد سنتی را در می آورند، در حالی که این جامعه بیمار است و افراد آن نابالغ و مجنون. شریعتی و آل احمد هم به نقل از فانون چنین وضعیتی را در جوامع غرب زده توصیف کرده اند. آل احمد درباره انسان غرب زده می گوید: آدم غرب زده شخصیت ندارد. چیزی است بی اصالت. خودش و خانه اش و حرف هایش بوی هیچ چیزی را نمی دهد، بیشتر نماینده همه چیز و همه کس است... اما او هیچ جایی است نه اینکه همه جایی باشد. ملغمه ای است از انفراد بی شخصیت و شخصیت خالی از خصیصه.

از نظر آل احمد انسان غرب زده هرهری مذهب است. به هیچ چیز اعتقاد ندارد اما به همه چیز هم بی اعتقاد نیست. یک انسان التقاطی است....نه ایمانی دارد،نه مسلکی، نه مرامی، نه اعتقادی به خدا یا بشریت.

با این وصف از نظر ما بحران هویت یک مساله اجتماعی است در شرایطی که به واسطه تعارض شدید ارزش های اجتماعی در جامعه کلی، افراد جامعه به جای داشتن یک هویت منسجم، به گروه های متباینی تقسیم شده و هر یک به تقلید کورکورانه شخصیتی غیر واقعی و ناسازگار با واقعیت ملموسشان مشغول باشند.به علاوه مساله اجتماعی در اینجا از نظر ماتظاهرات متباینی است که یک جامعه در طی یک دوره تاریخی از خود نشان می دهد و هر زمان با مراجعه به بخشی از ارزش هایش به صورت متفاوتی خود را ظهور وبروز می دهد. بارها این مثال را شنیده ایم که روی هیچ چیز در این جامعه نمی شود حساب کرد. به یاد بیاوریم دوره مصدق را در ایران که جماعتی صبح هنگام شعاری می دادند و عصر همان روز، شعاری درست ضد آن. زمانی جانعه به ارزش های غربی روی نشان داده، زمانی به ارزش های ملی و زمانی دیگر به ارزش های دینی. همچنین به یاد آوریم مثال مولانا را که نقل می کند در اتاق تاریکی فیلی را قرار دادند و از سه تن خواستند تا آنچه را لمس می کنند توصیف نمایند. یکی گفت: آن(فیل) ستون است، دیگری گفت:تخت است و سومی گفت:بادبزن است غافل از آن که اولی پای او، دومی پشت او و سومی لاله گوش اورا توصیف کرده است و هیچ یک تمامیت آن فیل را در نیافته بودند. این مثل جامعه ایران است هر گروهی با تاسی به بخشی از ارزش های این جامعه آن را به هویتی می خواند ، حال آنکه کلیت آن چیز دیگری است و این وضعیت در طی تاریخ معاصر نیز موجب آن شده تا جامعه ایران هر زمانی به هیاتی در آید و به خاطر نقصان و عدم تحقق کلیتش در آن هیات دچار بحران شود.

/ 0 نظر / 60 بازدید